زندگی با ماجراهای فراوانش،

ظاهری دارد به سان بیشه ای بغرنج و در هم باف

ماجراها گونه گون و رنگ وارنگ ست؛

چیست اما ساده تر از این، که در باطن

تار و پود هیچی و پوچی هم آهنگ است؟

من بگویم، یا تو می گویی

هیچ جز این نیست؟»

تو بگویی یا نگویی، نشنود او جز صدای خویش.

«ماجراها» گوید، اما نقش هر کس را

می نگارد، یا می انگارد،

بیش تر با طرح و رنگ ماجرای خویش..

- « هی فلانی! زندگی شاید همین باشد؟

یک فریب ساده و کوچک.

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را

جز برای او و جز با او نمی خواهی

من گمانم زندگی باید همین باشد..

هر حکایت دارد آغازی و انجامی،

جز حدیث رنج انسان،غربت انسان

آه! گویی هرگز این غمگین حکایت را

هر چها باشد، نهایت نیست..

زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده کوچک

آن هم از دست عزیزی که برایت

هیچ کس چون او گرامی نیست

بی گمان باید همین باشد.

ماجرا چندان مفصل نیست، اصلا ماجرایی نیست.

راست می گوید که می گوید

« یک فریب ساده کوچک »

من که باور کرده ام، باید همین باشد..

هی فلانی! شاتقی بی شک تو حق داری.

راست می گویی، بگو آنها که می گفتی.

باز آگاهم کن از آنها که آگاهی

از فریب، از زندگی، از عشق

هر چه می خواهی بگو، از هر چه می خواهی..

گفت: چه بگویم، چی بگویم، آه!

به چراغ روز و محراب شب و موی بتم طاووس

من زندگی را دوست می دارم

مرگ را دشمن؛

وای! اما با که باید گفت این، من دوستی دارم

که به دشمن خواهم از او التجا بردن؟!

دیده ای بسیار و می بینی

می وزد بادی، پری را می برد با خویش،

از کجا؟ از کیست؟

هرگز این پرسیده ای از باد؟

به کجا؟ وانگه چرا؟ زین کار مقصد چیست؟

خواه غمگین باش، خواه شاد

باد بسیار است و پر بسیار، یعنی این عبث جاری ست.

آه! باری بس کنم دیگر

هر چه خواهی کن، تو خود دانی

گر عبث، یا هر چه باشد چند و چون،

این است و جز این نیست.

مرگ گوید: هوم! چه بیهوده!

زندگی می گوید: اما باز باید زیست،

باید زیست،

باید زیست!…


قاصدك ! هان ، چه خبر آوردی ؟

   از كجا وز كه خبر آوردی ؟


خوش خبر باشی ، اما ، ‌اما

   گرد بام و در من

بی ‌ثمر می‌گردی

انتظار خبری نيست مرا

   نه ز ياری نه ز ديار و دياری باری

برو آنجا كه بود چشمی و گوشی با كس


   برو آنجا كه تو را منتظرند

   قاصدك

در دل من همه كورند و كرند


دست بردار ازين در وطن خويش غريب

  قاصد تجربه های همه تلخ

با دلم مي‌گويد

  كه دروغی تو ، دروغ

كه فريبی تو ، فريب

قاصدك هان ،

  ولی ... آخر ... ای وای

راستی آيا رفتی با باد ؟

  با توام ، آی ! كجا رفتی ؟ آی

راستی آيا جايی خبری هست هنوز ؟

   مانده خاكستر گرمی ، جايی ؟

در اجاقی طمع شعله نمی‌بندم ...

  خردك شرری هست هنوز ؟

  قاصدك

   ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گريند



آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر با آن پوستین سرد نمناکش

باغ بی برگی....روز و شب تنهاست

با سکوت پاک غمناکش...ساز او باران سرودش باد....

جامه اش شولای عریانی است.....ور جز اینش جامه ای باید....

بافته بس شعله ی زر تار پودش باد....

گو بروید یا نروید هر چه در هر جا که خواهد

یا نمی خواهد باغبان و رهگذاری نیست....

باغ نو میدان....چشم در راه بهاری نیست....

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد...

ور به رویش برگ لبخندی نمی روید...

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟

داستان از میوه های سر به گردون سای اینک

خفته در تابوت پست خاک می گوید باغ بی برگی .....

خنده اش خونی است اشک آمیز....

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

پادشاه فصل ها پاییز.... 

عید آمد و ما خانه ی خود را نتكاندیم

گردی نستردیم و غباری نستاندیم

دیدیم كه در كسوت بخت آمده نوروز

از بیدلی آن را زدر خانه برآندیم

هر جا گذری غلغله ی شادی و شور است

ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم

آفاق پر از پیك و پیام است، ولی ما

پیكی ندواندیم و پیامی نرساندیم

احباب كهن را نه یكی نامه بدادیم

مهدی اخوان ثالث


 تو را با غیر می بینم،صدایم در نمی آید

دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید


نشستم،باده خوردم،خون گریستم،کنجی افتادم

تحمل می رود اما شب غم سر نمی آید


توانم وصف مرگ جور و صد دشوارتر زان لیک 

چه گویم جور حسرت چون به گفتن در نمی آید


چه سود از شرح این دیوانگی ها،بی قراری ها ؟

... تو مه ، بی مهری و حرف منت باور نمی آید


ز دست و پای دل برگیر این زنجیر جور ای زلف

که این دیوانه گر عاقل شود ، دیگر نمی آید


دلم در دوریت خون شد ، بیا در اشک چشمم بین

خدا را از چه بر من رحمت ای کافر نمی آید

بخز در لاكت اي حيوان ! كه سرما

نهاني دستش اندر دست مرگ است

مبادا پوزه ات بيرون بماند

كه بيرون برف و باران و تگرگ است

نه قزاقي ، نه بابونه ، نه پونه

چه خالي مانده سفره ي جو كناران

هنوز اي دوست ، صد فرسنگ باقي ست

ازين بيراهه تا شهر بهاران

مبادا چشم خود برهم گذاري

نه چشم اختر است اين ، چشم گرگ است

همه گرگند و بيمار و گرسنه

بزرگ است اين غم ، اي كودك ! بزرگ است

ازين سقف سيه داني چه بارد ؟

خدنگ ظالم

سيراب از زهر

بيا تا زير سقف مي گريزيم

چه در جنگل ، چه در صحرا ، چه در شهر

ز بس باران و برف و باد و كولاك

زمان را با زمين گويي نبرد است

مبادا پوزه ات بيرون بماند

بخز در لاكت اي حيوان ! كه سرد است

مهدی اخوان ثال